It is a strange sort of pain "to die of yearning for something you'll never experience"

Wednesday, October 26, 2005



چهار زانو نشسته ام روی مبل
آواز می خوانم
او اما،
هر از گاهی خِر خِر می کند
آواز می خوانم
و دلمه های خون را از زیر ناخنهایم پاک می کنم


خوشم


Monday, October 24, 2005



..

from "post secret"

Tuesday, October 18, 2005



the grass was greener...

Wednesday, October 05, 2005



Who will wear the hat?

Monday, October 03, 2005



یا فکر کن که من نمی ترسم
نه از 3 تا تلفن بیشتر
نه از 3 تا قهوه بیشتر
نه از 3 تا کوفت دیگه
اصلا ً اینا هم نه
تو فکر کن من صمیمیت حالیمه...گفتم فقط فکر کن..
چشاتو ببند
و خودتو ببین که داری توی یه تونل دراز می دویی
همینطور یه ریز می دویی و نمی رسی.
آهان...خوبه...
ترسناک شد، نه؟
می خوای بزنی به چاک، نه؟
حالا می دونی یکشنبه هاو دوشنبه هاو سه شنبه هاو
چهارشنبه هاو پنج شنبه هاو و جمعه هام چه جورین!
دِ حالا بنال بینم...هنوزم می خوای جای من باشی؟





ۀ
داری میری درم ببند.

Thursday, September 01, 2005



21
هیچ
خیس
بیهوده
خالی
خالی
خالی
لعنت به او


22
آفتاب
اشک
کار
اشک
آناناس
اشک
اشک
اشک
لعنت به خودم

23
ابر
خواب
خواب
خواب
کلمه
کلمه
کلمه
.
.
.
سرخوشم
و گور بابای لعنت!

Saturday, August 13, 2005



دستانش را از هم باز می کند
عینکش را جابجا
کاغذهای روی میز را به دنبال یادداشتی مهم که هیچگاه نوشته نشده می گردد
نگاهم نمی کند
من منتظرم
آرامم
می نشینم تا کلمات را پیدا کند
ناخنهایم را نگاه می کنم
تمیزند و بلند

تازه شروع کرده ام به شمردن انگشتانم که شروع می کند
دستانش را در هم قفل می کند
نفس بلندی می کشد
و خیره می شود به شیشه های عینکم

می گوید: باید امید داشت
من چیزی نمی گویم
لبخند می زنم
او فکر می کند من افسرده ام
می گوید: باید امید داشت..
چیزی نمی گویم
عینکم را بر می دارم
مات می بینمش
لبخند می زنم
او فکر می کند من افسرده نیستم
از خودش راضی است
این را می بینم
می گوید: هنوز امید هست ..
چیزی نمی گویم
لبخند می زنم
و دریچه را می بندم
نمی خواهم بفهمم چه فکر می کند


از ساختمان که بیرون می آیم
گرمای اسفالت خیابان از پاهای دردناکم بالا می رود
لبخند می زنم
و باقی دریچه ها را هم می بندم

Tuesday, July 26, 2005



پل را آهن
یه آواز غمناکه تو هوا.
پل را آهن
یه آواز غمناکه تو هوا.
هر وخ یه قطار از روش رد میشه
دلم میگه سر بذارم برم به یه جایی.

رفتم به ایسگا
دل تو دلم نبود.
رفتم به ایسگا
دل تو دلم نبود.
دمبال یه واگن باری می گشتم
که غلم بده ببرتم یه جایی تو جنوب.


آی خدا جونم
آوازای غمناک داشتن
چیز وحشتناکیه!
آوازای غمناک داشتن
چیز وحشتناکیه!
واسه نریختن اشکامه که این جور
نیشمو وا می کنم و می خندم.

-لنگستون هیوز



Monday, July 11, 2005



رنگهای سرد را انتخاب می کنم
نقش می زنم
صورتکی می سازم
آرام
کس دیگری می شوم
-زنی که نمی شناسم-
و پیش تو می آیم
نگاهت می کنم که سرد می شوی
سردتر
تکان هم نمی خورم
این تنها راهی است که می شناسم
برای نجات تو از من



Sunday, July 03, 2005

Hypersmash.com