It is a strange sort of pain "to die of yearning for something you'll never experience"

Saturday, August 13, 2005



دستانش را از هم باز می کند
عینکش را جابجا
کاغذهای روی میز را به دنبال یادداشتی مهم که هیچگاه نوشته نشده می گردد
نگاهم نمی کند
من منتظرم
آرامم
می نشینم تا کلمات را پیدا کند
ناخنهایم را نگاه می کنم
تمیزند و بلند

تازه شروع کرده ام به شمردن انگشتانم که شروع می کند
دستانش را در هم قفل می کند
نفس بلندی می کشد
و خیره می شود به شیشه های عینکم

می گوید: باید امید داشت
من چیزی نمی گویم
لبخند می زنم
او فکر می کند من افسرده ام
می گوید: باید امید داشت..
چیزی نمی گویم
عینکم را بر می دارم
مات می بینمش
لبخند می زنم
او فکر می کند من افسرده نیستم
از خودش راضی است
این را می بینم
می گوید: هنوز امید هست ..
چیزی نمی گویم
لبخند می زنم
و دریچه را می بندم
نمی خواهم بفهمم چه فکر می کند


از ساختمان که بیرون می آیم
گرمای اسفالت خیابان از پاهای دردناکم بالا می رود
لبخند می زنم
و باقی دریچه ها را هم می بندم

Tuesday, July 26, 2005



پل را آهن
یه آواز غمناکه تو هوا.
پل را آهن
یه آواز غمناکه تو هوا.
هر وخ یه قطار از روش رد میشه
دلم میگه سر بذارم برم به یه جایی.

رفتم به ایسگا
دل تو دلم نبود.
رفتم به ایسگا
دل تو دلم نبود.
دمبال یه واگن باری می گشتم
که غلم بده ببرتم یه جایی تو جنوب.


آی خدا جونم
آوازای غمناک داشتن
چیز وحشتناکیه!
آوازای غمناک داشتن
چیز وحشتناکیه!
واسه نریختن اشکامه که این جور
نیشمو وا می کنم و می خندم.

-لنگستون هیوز



Monday, July 11, 2005



رنگهای سرد را انتخاب می کنم
نقش می زنم
صورتکی می سازم
آرام
کس دیگری می شوم
-زنی که نمی شناسم-
و پیش تو می آیم
نگاهت می کنم که سرد می شوی
سردتر
تکان هم نمی خورم
این تنها راهی است که می شناسم
برای نجات تو از من



Sunday, July 03, 2005

Sunday, June 19, 2005



چشمهایت را دوست می دارم.
آنگاه که در آستانه ادراک نبض گیسوانم
گشوده می شوند،لحظه ای
و سپس آرام می گیرند.

Wednesday, May 18, 2005


درد

مردی که از فکرهایم عکس می گیرد
چگونه لکه های سیاه را ظاهر خواهد کرد؟

Tuesday, May 17, 2005



Oh..Sylvia...what did you see that night?

Wednesday, May 11, 2005

Without Blood



..However incomprehensible life is,probably we move through it with the single desire to return to the hell that created us, to live beside whoever,once,saved us from the inferno.She tried to ask herself where that absurd faithfulness to horror came from but found that she had no answers. She understood only that nothing is stronger than the instinct to return, to where they broke us, and to replicate that moment forever.Only thinking that the one who saved us once can do it forever.But suddenly merciful. And without blood.

Saturday, May 07, 2005



شاید شادی همان لحظه نادر بود.
روی سنگفرشها
یا آن نگاه خیره تو
یا اشکهای من در آسمان
یا چشمهای دخترک که در زمین فرو می رفت.
یا بوی دریا که در کوچه ها پیچیده بود.
یا حرفی که گفته نشد.
و گربه شاعری که ندیدم.
و زنی را که تو عاشق بودی و من نیز.
و فلزی که می رقصید در انگشتان تو.
و بالش قرمزی که زیر گیسوانم می سوخت.

شادی همه اینها بود.
شکر که دیر نرسیدیم.


Wednesday, May 04, 2005



I'm breaking my back just to know your name...


Hypersmash.com