
سرد است اینجا
بوی تنهایی پستوی خانه قدیمیمان را می دهد گاهی
گیسوانم را نمی بینم
لبهایم ترک خورده و سیاه
چشمانم سبزتر
دستانم خالی
چیزی زیر پوستم می دود
حجم سنگینی که مرا نگاه داشته
دلم می خواهد بدوم
دلم می خواهد رگهایم را پر کنم از شکر
و بدوم
زیر آفتابی که اینجا نیست
همه چیز تکرار می شود
از نو.