It is a strange sort of pain "to die of yearning for something you'll never experience"

Sunday, December 11, 2005



خواهرم اینجاست
او مدام ورجه ورجه می کند
من اما نای تکان خوردن ندارم
انگشتان داغش را می گذارد روی پلکهای من
و آسمان ریسمان می بافد
من گوش نمی دهم
توی سرم آواز می خوانم

خواب میبینم
خواب جورابهایی که خودشان را گم می کنند
خواب می بینم کتابخانه ام کش می آید و زن همسایه بچه هایش را توی آن می گذارد
بیدار که می شوم او را می بینم که متفکرانه کتابهایم را زیر و رو می کند
با یک کتاب کوچک خودش را می سراند کنار من
او کتاب می خواند
من گوش نمی دهم
توی سرم آواز می خوانم


دفعه بعد که بیدار می شوم
یادم می آید که خواب یک جزیره دیده ام



Thursday, December 08, 2005

...

Thursday, November 17, 2005



و دلپذیر است
برای خواندن شعرهای یک شاعر
آموختن زبانی
سراسر بیگانه.

دلپذیر است و محتمل.

Sunday, November 13, 2005



...supergirls don't cry



شاید به که هیچ نگوییم...

Wednesday, October 26, 2005



چهار زانو نشسته ام روی مبل
آواز می خوانم
او اما،
هر از گاهی خِر خِر می کند
آواز می خوانم
و دلمه های خون را از زیر ناخنهایم پاک می کنم


خوشم


Monday, October 24, 2005



..

from "post secret"

Tuesday, October 18, 2005



the grass was greener...

Wednesday, October 05, 2005



Who will wear the hat?

Monday, October 03, 2005



یا فکر کن که من نمی ترسم
نه از 3 تا تلفن بیشتر
نه از 3 تا قهوه بیشتر
نه از 3 تا کوفت دیگه
اصلا ً اینا هم نه
تو فکر کن من صمیمیت حالیمه...گفتم فقط فکر کن..
چشاتو ببند
و خودتو ببین که داری توی یه تونل دراز می دویی
همینطور یه ریز می دویی و نمی رسی.
آهان...خوبه...
ترسناک شد، نه؟
می خوای بزنی به چاک، نه؟
حالا می دونی یکشنبه هاو دوشنبه هاو سه شنبه هاو
چهارشنبه هاو پنج شنبه هاو و جمعه هام چه جورین!
دِ حالا بنال بینم...هنوزم می خوای جای من باشی؟





ۀ
داری میری درم ببند.

Hypersmash.com